تبليغاتX
طلوع فکرواحساس

ما بر خلاف دکارت ، کانت ،هایدگر و .....که هر یک برای طرح اندیشه های خود سعی داشتند تعاریف خاصی از سوژه و ابژه ارائه دهند سعی نمی کنیم که این مفاهیم را وابسته به نوعی فلسفه ذهنی یا عینی کنیم . آنچه مهم است بسط و گسترش زبان است که در نتیجه آن کلیه کنش ها و واکنش های ما و جهان پیرامون دارای نشانه و هویتی مستقل باشند .
در شکل اصلی آن سوژه و ابژه فاقد ویژگی یا مشخصه هایی هستند که طی آن بتوان با آنها، ما خود یا جهان پیرامونمان را با این مفاهیم نام گزاری کنیم . نزد شخص ذهن گرا یا واقع گرا سوژه و ابژه می تواند جایگاه متغیر داشته باشد، بنا براین اگر مفسر شخص ذهن گرا باشد سوژه را به انسان و اگر ماده گرا باشد سوژه را مطلقن به جهان و پیرامون تعمیم می دهد. اما آیا براستی این گونه تقسیم بندی که انسان را فقط محدود به نشانه ها می کند به دیکتاتوری متن و استبداد رای نمی انجامد؟ هایدگر برای پرهیز از این امر سوژه و ابژه را کنار می زند و پس از آن با ایجاد مشکلی دیگر یا حفره ای به نام دازاین تلاش می کند خود و جهان را از آن عبور دهد. ما برای فهم بیشتر موضوع تلاش می کنیم که این بعد را به ابعاد کوچکتر تقسیم تا آنگاه هر شخص به اندازه وسع خود بتواند یک یا چند پیکسل از آن را بر دوش گیرد. براستی جایی از کار مشکل دارد که ما نمی توانیم به قطعیتی تام دست یابیم آیا ما و جهان پیرامونمان آنقدر بزرگ هستیم که در زبان نمی گنجیم یا زبان آنقدر کوچک است که ما را در خود نمی گنجاند؟...
 برای پرهیز و نیفتادن در دام فلسفه وجود در تشریح یک لحظه "ایماژ" به رابطه دال و مدلول ها نمی پردازیم .
موقعیت من درست در مرکز جهان در خانه ای با پنجره های بی شمار می باشد. پشت این پنجره که من قرار دارم در چشم انداز پیش رو سگی را می بینم که مرتب سر خود را به سنگ ها و بوته های اطراف می کوبد و هر لحظه دور تر می شود. سگ توجه مرا جلب می کند و دوست دارم دلیل کار او را بدانم . در یک نگرش سطحی سگ سوژه و من ابژه هستم اما در تعمق بیشتر می توان در یافت، این حرکات سگ بود که توجه مرا به سوی خود جلب کرد و من با توجه به اینکه به خود می اندیشیده ام ، می خواسته ام دلیل کار او را بفهمم تا   آن را در خدمت خود گیرم و از این رهگذر به دانش خود بیفزایم و آن را در جهت حفظ و شناخت وجود خود بکار گیرم .
بنا براین سوژه اصلی وجود خود من است نه سگ یا به عبارتی من  در یک زمان هم سوژه هم ابژه هستم پس این سگ کیست سگ بود و هست و در این لحظه او را می بینم که دور تر می شود کنش ها ی او چه نام دارند  اما به سگ که فکر می کنیم می بینیم که او هم مشکل ما را دارد یعنی او نیز هم فاعل و هم مفعول است این گونه است که ما معلق می شویم و به تعلیق در می اییم همچون اکنون که در فضا و زمان رها شده ایم  و سوژه از سگ به ذره ارتقا می یابد و می نویسیم که در ابتدا ذره بود و بعد هیچ...
لازم به توضیح است که پنجره های این اتاق دارای چشم اندازهای متعدد می باشد و هرشخصی صحنه های دلبخواه خود را می بیند   و ارزش گزاری چشم انداز ها غیر ممکن است حتا اگر این اتاق یک پنجره نیز داشت باز ارزشگزاری مورد های دریافتی غیر ممکن می نمود .

گاهی لازم است که ما با خود معامله ای انجام دهیم در اینجا این معامله را انتزاع می نامیم بدین ترتیب که یک کلیت و وجه غایی را به نفع یک فرع رها می کنیم فرعی که من به زعم خود می اندیشم که این افشره ای از کلیت است درمفهوم انتزاعی که این انتزاع فقط مربوط به بحث ما است و کاربرد دیگری ندارد سگ را می توان به مثابه سوژه   و کنش های او را سوبژکتیو نامید  یعنی یک سوژه اکتیو شده یا یک مفعول و یک فاعل.
در اینجا و از پشت این پنجره  من به مثابه یک ابژه قرار دارم چرا که این خود من هستم که سگ را به شکلی بی واسطه می بینم اما سگ هرلحظه دور تر می شود تا جایی که از چشم انداز من دور می شود در این لحظه و با توجه به موقعیت من در پشت پنجره تنها را ه دنبال کردن حرکت های سگ برای من استفاده از دوربین می باشد بنابر این دور بین را در دست می گیرم پس از اینکه با دوربین موفق به دیدن سگ می شوم همزمان صفت ابژه به دوربین تعلق می گیرد و خود من ابژکتیو می شوم یعنی موفق می شوم با یک مسکن یا حتا دارویی که جنبه درمانی می تواند داشته باشد ابژه را اکتیو نمایم حال مشکلات از ابژکتیو آغاز می شود بدین مفهوم که انتقال این صحنه به دیگری مد نظر است اگر من از پشت پنجره با رعایت اصل امانت داری بتوانم بدون دخل و تصرف این تصویر را به دیگری انتقال دهم این انتقال موفق یک محصول ابژکتیویته می باشد .
 ممکن است که در نگاه اول بسیار ساده یا بسیار پیچیده با شد اما درواقع برای شخصی که یک محصول ابژکتیویته در دست دارد انگار ( با در نظر گرفتن توان و انرژی سوژه ، سوبژکتیو و سوبژکتویته) که او شخصی است با شش برابر نیروی ذهنی یک انسان بالغ در واقع او شش نفر انسان است یا دارای نیرویی برابر با شش نفر بسیار جالب است که ما خود را شش برابر کنیم . من در خانه خود نشسته و در حال تماشای یک برنامه از تلوزیون یا ....که می تواند هر برنامه ای باشد شخص فیلمبردار صحنه ای دقیقن مورد دلبخواه مرا پخش می کند (یک صحنه ابژکتویته )حال به دلیل این که نیروی من در فراشد خلق این تصویر صرف نشده من می توانم به کشف و خلق ذهنیتی دیگر بسیار بیشتر از توان قبلی خود نائل شوم در هنر و خلق آثار هنری نیز همین گونه است ....

در پایان باید نوشت که تمام این فرایند ها یا ارزش و اعتبار آنها نزد هر شخص با دیگری فرق می کند و پذیرش آن امری کاملن نسبی می باشد همچون این متن یا چگونگی برخورد مخاطب با آن باید نسبیت آن را پذیرفت و بدینوسیله آن را نیمه جان کرد ..

+ نوشته شده توسط هستی در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 20:34 |

 

 

آلبر کامو (1913-1960) نویسنده‌ی بزرگ فرانسوی در ایران ناشناخته نیست. شهرت کامو علاوه بر نویسندگی به دلیل عقاید اجتماعی خاص وی است. او به همراه سارتر، دوبوار و مرلوپونتی از جمله‌ی نویسندگان بعد از جنگ جهانی دوم در فرانسه بودند که شهرت بین‌المللی‌ای را هم نصیب خود کرده بودند. البته کامو خود متعجب است از اینکه چرا اسم او و سارتر کنار هم می آید و هر دو را اگزیستانسیالیست می خوانند. تنها کتاب فلسفی‌ای که وی نوشته است بر ضد فلسفه‌ی اگزیستانیالیست‌ها است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 21:59 |

 

بعد از هلاند به آلمان رفت در آن جا گوئی او خوابی می بیند که خداوند او را برای دنبال کردن و کشف مطالب علمی گمارده است ولی باز او به جهانگردی خود ادامه میدهد و در ادامه به آلمان و مجارستان، ایتالیا ، دانمارک ، لهستان میرود و به مدت نه سال به کسب معرفت و تحقیقات علمی می پردازد . او بدور از شهرت و آوازه و با بی رغبتی از جاه و آوازه بدور از مزاحمت مردم در هلاند به مدت 20 سال زندگی کرد .

به امور سیاست و دولتی هیچ توجهی نداشت ، تحقیقات علمی او بیشتر بتفکر و تجربه شخصی بود نه بخواندن کتاب و در کتاب جهان مطالعه میکرد یعنی سیر و تأمل در آثار طبیعت و چگونگی خلقت می نمود . و تصنیفی آماده کرده بود که آن در مورد حرکت زمین نوشته بود چون دکارت نمیخواست با سران مذاهب آن موقع درگیر شود از چاپ تصنیف منصرف شد .

بعد از چهار سال کتابی را که نتیجه تحقیقات و تفکرات شخصی دکارت بود و نخستین کتاب علمی و فلسفی که بزبان فرانسه نوشته شده به عنوان گفتار در روش « درست راه بردن عقل و طلب حقیقت در علوم »را بچاپ رسانید .

از آثار بعدی او میتوان از « بتفکرات در فلسفه اولی » و « اصول فلسفه » و« رساله در انفعالات نفسانی » نام برد .

انتشار این آثار آوازه دکارت را بلند کرد و فضلای وقت او را شناختند و مریدانی پیدا کرد گرچه دکارت اصلاً خوشش نمی آمد اما شهرت بسیاری پیدا کرد و منتقدانی نیز پیدا کرد و به او تهمت زدند که او بنیاد خداپرستی را نزد عوام متزلزل میکند و او را تکفیر نمودنند .

دکارت در مسائل علمی و فلسفی بسیار موفق بوده و آنها را برای عوام به راحتی بیان میکرد سرانجام او در سال 1650 در سن 54 سالگی به علت بیماری ذات الریه در گذشت .

 

 

بخش دوم

مقام علمی و فلسفه دکارت :

جمود در فکر متقدمین : گذشتگان دکارت اعتقاد داشتند که علم و حکمت محدود و محصور است به آنچه قائدان قوم و رهبران مذهبی می آموزند و هر چیزی که خارج از آن باشد علم نیست و معلوم شدنی نیست و در حل مسائل رجوع میکردنند به اینکه گذشتگان چه گفته اند . اشتباه متأخرین در این بود که علم را تمام شده می داشتند . غافل از اینکه تمام علم نصیب هیچ کس نشده و نمیشود. تا سال هفدهم میلادی این موضوع ادامه داشت که بوسیله چندین نفر از دانشمندان از جمله کپرنیک و کپلر وگالیله فرنسیس بیکن انگلیسی کشف علوم از راههای دیگر نیز صورت پذیرفت .

نتایج و آثار وجود دکارت را میتوان در سه مبحث بیان کرد :

1.     چگونگی سلوک و کسب علم و معرفت .

2.      اکتشافاتی که در نتیجه این سلوک رسیده است .

3.      آرائی که در فلسفه اولی اظهار داشته و حکمتی که تأسیس کرده است .

 

الف : روش دکارت در تحصیل علم :

    دکارت با توجه به اینکه از فضلای عصر خود بود از آنچه در کودکی آموخته راضی نبود چون اعتقاد داشت هرچه آموخته یا بدرد او نمیخورد و یا یقینی و مبرهن نیست بلکه تخمینی و احتمالی است و اعتقاد به آنها مبنی بر حسن ظن و اعتماد بر دیگران و پیشنیان است .

او معتقد بود که باید با به« کار بردن قوه فکر و نظر» به علوم مختلف دست یافت و علوم باید کاملاً مبرهن و یقینی باشند و شک و شبهه نسبت به آنها در ذهن باقی نباشد و به این سبب است که ریاضیات را نمونه کامل علم می داند و معتقداست برای کشف سایر علوم نیز باید از منطق ریاضیات استفاده کرد . او از شیوه تحلیل قدم به قدم و مرحله ای برای اثبات مسائل خود در ریاضیات استفاده می نماید .

-  او اعتقاد داشت که به رأی دیگران نباید اعتماد کرد و هیچ گفته ای را نباید حجت دانست و هر مطلبی را باید به عقل خود سنجید .

-   دکارت معلوم واقعی را چیزی میداند که توسط عقل درک شود نه ادراک حسی و وهمی شود و هر چه را که توسط شهود دریافت و برای او بدیهی شد یقیناً درست است .

-   دکارت معتقد است که برای حل مسائل و مشکلات باید آنها را به اندازه ای که برای تسهیل حل آن لازم است تقسیم به اجزا نماید که آن را قاعده تحلیل نامید .

 

قاعده ترکیب :  وقتی تک تک اجزا را حل کرد و فهمید آنها را با هم ترکیب نموده تا به مرکب مطلوب دست یابیم .

رعایت ترتیب در اجزا و حل آنها باید رعایت شود .

 

ب : اکتشافات علمی دکارت و نتایجی که از روش تازه خود گرفته است .

-  اختراع هندسه ی تحلیلی

-  تکمیل جبر و مقابله

-  اکتشافات در طبعیات ( انکسار نور – تراش و ترکیب بلورهای عدسی )

-  استفاده از علم برای کاردنیا :  او اعتقاد داشت که برای بهبود زندگانی انسانها باید از علوم استفاده شود مخصوصاً علم طب .

 

ج:  فلسفه دکارت در الهیات و طبیعات :

  او اعتقاد دارد فلسفه یعنی خردمندی و خردمندی یعنی کل آنچه که انسان میتواند بداند خواه برای پیشرفت زندگانی و یا سلامتی جسم یا اختراع فنون باشد و در جائی دیگر میگوید فلسفه حقیقی است که جز اولش ما بعدالطبیعه است و جزء دومش طبیعی .

دکارت هر چه را که از گذشتگان آموخته بود نیست انگاشت و به آنها شک و تردید کرد نه به قصد اینکه مانند شکاکان به آنها نگاه کند ( شکاکان علم را برای انسان غیر ممکن          می دانستند ) بلکه باین نیت که با قوه تعقل و تفحص خودش در علم صاحب نظر شود و اساسی را بنا نهد و مطمئن شود که علمش تقلیدی نیست به عبارت دیگر شک را راه وصول به یقین قرارداد ( شک دستوری ) . دکارت می گوید: چون ذهنم کاملاً از قیود افکار گذشته رها شد . متوجه شدم که به هرچه که شک کنم نمیتوانم به خود شک ، شک نمایم . و چون شک میکنم فکر دارم و می اندیشم پس کسی هستم که می اندیشم پس نخستین اصلی معلوم که بدست آمد این است که می اندیشم پس هستم .

دکارت میگوید : پس از آنکه بهستی خود مطمئن شدم توجه کردم به اینکه چه هستم ؟ هیچ حقیقتی را درباره خود یقین نداشتم جزء « فکر » و اگر فکر و شعور از من گرفته شود دلیلی بر وجود داشتنم نخواهد بود و او عقل فکر و شعور را به نفس متعلق میداند . و میگوید هرچه را عقل روشن و متمایز دریابد حق است .

 

اثبات خداوند :

انسان موجودی است محدود و متناهی ،چیزی محدود نمیتواند تصور ذات نامحدود و نامتناهی را ایجاد کند زیرا که حقیقت ذات نامتناهی قوی تر از حقیقت ذات محدود است . ذات نا متناهی یعنی کمال مطلق و کمال امر عدمی نیست و اگر من شک دارم شک من از نادانی است . انسانی که ناقص و نادان است چگونه میتواند به کمال برسد .بلکه به تصورات کمال که در ذهن من هست به نقص خود پی برده و طالب کمال شده ام بنابراین کمال از تصورات فطری است و چون بی علت نمیتواند باشد علتش همان ذات کامل نامتناهی است

+ نوشته شده توسط هستی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 23:42 |
دموکراسی با تحزب پیوندی وثیق دارد. جامعه زمانی به دموکراسی نزدیک‌تر می‌شود که از مستوای میل اشخاص به تصمیم‌سازی نهاد احزاب ارتقا یافته باشد. اتکای ریاست جمهوری یا مجلس شورا به احزاب اتکایی مبارک و نشان از رشد سیاسی دارد. استبداد هرگز احزاب قوی را برنمی‌تابد و همواره بر فشار برای تخریب و تضعیف احزاب می‌افزاید. این‌که اکثر قریب به اتفاق احزاب و گروه‌های اصلاح‌طلب بر کاندیدای واحدی اتفاق کرده‌اند و در انتخاب خود علاوه بر واجد بودن حداقل‌های لازم به عامل مهم «امکان برخورداری از رأی بالای مردم» نیز توجه کرده‌اند، نشان از رشد «خرد جمعی» در ایران معاصر دارد. این تجربه آسان به دست نیامده است. انتخابات دوره قبل ریاست جمهوری تجربه‌ای گران در این حوزه بوده است. «رأی‌آوری» یک کاندیدای واجد حداقل شرایط، نگاهی واقع‌بینانه به وضعیت موجود سیاسی ایران است. فقیهان، فیلسوفان و عارفان، سیاستمداران موفقی نیستند، چراکه تخصصشان از جنسی دیگر است. عالِم متخصص در احکام فقهی و قواعد فلسفی و سلوک عرفانی در سیاست که تصمیم‌سازی مشخص جزئی در اینجا و اکنون است، غالبا مبتدی است. سیاست دموکراتیک جای خرد جمعی و کارشناسی‌های حزبی است.

به تصمیم اکثریت اصلاح‌طلبان احترام می‌گذارم. آنها مهندس میرحسین موسوی را برگزیده‌اند. چند صباحی که در گروه فلسفه دانشگاه تربیت مدرس بودم از مهندس موسوی عضو هیأت علمی گروه علوم سیاسی همان دانشگاه از همکاران مشترک فراوان به خیر و آزادگی شنیده‌ام. مهندسی هنرمند با سابقه‌ای موفق در بالاترین پست اجرائی در دهه دشوار شصت. سخنان، مصاحبه‌ها و بیانیه‌های او امیدوارکننده است. من استقلال رأی او را در زمان نخست‌وزیری‌اش به خاطر دارم. موسوی خط قرمز دارد، کم سخن می‌گوید، «مرد عمل» است، به کارشناسی علمی بها می‌دهد، اهل استقامت بر تصمیمات کارشناسی شده است، از اختیارات قانونی عقب‌نشینی نمی‌کند و وعده‌هایی که داده است در چارچوب همین قانون اساسی مقدور است

+ نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:34 |
نيوتون‌ : قوانين‌ ثابت‌ روابط‌ علت‌ و معلول‌ را تعيين‌ مي‌كنند. 

انشتين‌ : قوانين‌ علمي‌ توصيفهاي‌ احتمالات‌ آماري‌ هستند كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ انسان‌ تهيه‌ شده‌اند. 

نيوتون‌ : ماده‌ و قانون‌ وجودي‌ عيني‌، قابل‌ كشف‌ و مجزا از مشاهده‌ كننده‌ دارند، 

انشتين‌ : همه‌ي‌ امور حسي‌ وابسته‌ به‌ مشاهده‌ كننده‌ هستند و بايد بالنسبه‌ به‌ او مورد تفسير قرار گيرند. 

نيوتون‌ : ماده‌ از ذرات‌ مجزا يا نامربوط‌ تركيب‌ شده‌ است‌. 

انشتين‌ : ماده‌ امواج‌ انرژي‌ است‌. 

نيوتون‌ : جرم‌ مطلق‌ است‌. 

انشتين‌ : جرم‌ نسبت‌ به‌ سرعت‌ و مشاهده‌ كننده‌ تغيير مي‌كند. 

نيوتون‌ : جهان‌ بي‌نهايت‌ است‌. 

انشتين‌ : جهان‌ احتمالاً متناهي‌ و در بُعد پنجم‌ (انحناي‌ فضا) كروي‌ است‌. 

نيوتون‌ : مكان‌ مطلق‌ است‌، زمان‌ مطلق‌ است‌ و حركت‌ نيز مطلق‌ مي‌باشد. 

انشتين‌ : مكان‌ و زمان‌ در يك‌ سيستم‌ چهار بُعدي‌ متحد شده‌اند. 

نيوتون‌ : جاذبه‌ نيرويي‌ است‌ ميان‌ اجسام‌. 

انشتين‌ : ميدان‌ جاذبه‌اي‌، يك‌ خصوصيت‌ مكاني‌ كه‌ ماده‌ را احاطه‌ كرده‌ است‌، موجب‌ تغييراتي‌ در مكان‌ و زمان‌ مي‌شود. 

نيوتون‌ : اشعه‌ي‌ نور در خطوط‌ مستقيم‌ حركت‌ مي‌كنند. 

انشتين‌ : ميدان‌ جاذبه‌اي‌ باعث‌ انحناي‌ اشعه‌ي‌ نور مي‌شود. 

نيوتون‌ : حركت‌ بالنسبه‌ به‌ منبع‌ نور، سرعت‌ نور را تغيير مي‌دهد. 

انشتين‌ : سرعت‌ نور با توجه‌ به‌ همه‌ي‌ بينندگان‌ در همه‌ جا ثابت‌ است‌. 

نيوتون‌ : مكان‌، مكان‌ اقليدسي‌ است‌. 

انشتين‌ : مكان‌، مكان‌ غير اقليدسي‌ است‌. 

نيوتون‌ : قوانين‌ طبيعت‌ مطلق‌ هستند، ماده‌ مطلق‌ است‌ و زمان‌ نيز مطلق‌ مي‌باشد. 

انشتين‌ : قوانين‌ نيوتون‌ و ديگر اصول‌، تعميمات‌ يا قضاياي‌ كلي‌ موقتي‌ يا آزمايشي‌ هستند كه‌ براساس‌ مدارك‌ موجود تهيه‌ شده‌اند. 

نيوتون‌ : دنياي‌ تصورات‌ و دنياي‌ روح‌ در كنار دنياي‌ مادي‌ وجود دارد. 

انشتين‌ : دنياي‌ نامعلوم‌، ما فوق‌ قلمرو تحقيق‌ است‌ نه‌ در كنار آن‌. 

نيوتون‌ : جهان‌ دنياي‌ مسدودي‌ است‌، معرفت‌ درباره‌ي‌ آن‌ به‌ زودي‌ معلوم‌ خواهد شد. با اينكه‌ دنيا نامتناهي‌ است‌، مع‌ ذلك‌ بر طبق‌ يك‌ عده‌ قوانين‌ و اصول‌ محدود كه‌ قابل‌ شناختن‌ هستند عمل‌ مي‌كند. 

انشتين‌ : جهان‌ باز است‌؛ هر چيز ممكن‌ است‌ رخ‌ دهد و احتمالاً رخ‌ خواهد داد. تغيير ضروري‌ است‌. 

نيوتون‌ : پديده‌ را ممكن‌ است‌ به‌ طور مجزا بررسي‌ نمود. 

انشتين‌ : پديده‌ها را بايد در كل‌ ميدان‌ يا موقعيت‌ متغير يا ديناميك‌ مورد تحقيق‌ قرار داد. 

نيوتون‌ : قطعيت‌ و ثبات‌ خصوصيات‌ اصلي‌ جهان‌ است‌. 

انشتين‌ : عدم‌ ثبات‌ و تغيير آشكارتر از هر چيز هستند.
+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 21:22 |

نمي خواهم بميرم

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

                 در زير كدامين آسمان ،

                            روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

 

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

 

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

 

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست

 

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

                            با اين مهر ، با اين ماه

                            با اين خاك با اين آب ...

                                                     پيوسته است .

 

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

 

 

 

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

                             اي آسمان  !

                                     اي شب  !

نمي خواهم

             نمي خواهم

                          نمي خواهم

                                     مگر زور است ؟

+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:10 |
افلاطون (Plato)
Plato , 428-348 B.C
ارسطو در کنار افلاطون
از خانواده اشراف یونان باستان بود که در سال 428 قبل از میلاد در آتن بدنیا آمد. پدرش از نوادگان پادشاهان قدیم یونان و مادرش فرزند یک قانون گذار بود. او به هنگام کودکی پدر خود را از دست داد و مادرش با یک سیاستمدار ازدواج کرد. در جوانی علاقه زیادی به سیاست پیدا کرد اما خیلی زود آنرا کنار گذاشت و نزد سقراط (Socrates) به شاگردی علم و فلسفه پرداخت چرا که منطق و جهانبینی او بیشتر برایش قابل درک و قبول بود.

پس از مرگ سقراط در راه احیای دموکراسی به سال 399 قبل از میلاد، افلاطون به دلیل ترس از نداشتن امنیت جانی بطور موقت از یونان به کشورهای ایتالیا و مصر مهاجرت کرد. پس از بازگشت به آتن در سال 387 یک آکادمی تاسیس کرد که از آن بعنوان اولین دانشگاه اروپایی یاد می شود. آکادمی افلاطون شامل دوره های آموزشی در رشته هایی مانند ستاره شناسی، زمین شناسی، ریاضی، سیاست و فلسفه بود. ارسوط (Aristotle) نمونه ای از شاگران ممتاز این آکادمی بود که حدود بیست سال نزد افلاطون به فراگیری علم و فلسفه پرداخت. آکادمی افلاطون تا سال 529 میلادی مشغول به فعالیت بود تا اینکه جاستینیان اول (Justinian I) امپراطور وقت روم آنرا تعطیل کرد.

سعی افلاطون در ترکیب فلسفه و سیاست منجر به این شد که در سال 367 قبل از میلاد به سیسل (ایتالیا) سفر کند تا بتواند با قوانین جدید فلسفه آشنا شود که متاسفانه این سفر حاصلی را به همراه نداشت. او بار دیگر در سال 361 قبل از میلاد به همانجا سفر کرد و اینبار توانست دست آورد اندکی به هنگام بازگشت به یونان به همراه خود داشته باشد. در در تمام مدت زندگی خود در حال فراگیری، آموزش و نوشتن کتاب بود. افلاطون حدود 348 قبل از میلاد در سن 80 سالگی از دنیا رفت.

نوشته های افلاطون
اغلب نوشته ها و کارهای او حالت محاوره ای دارد، از ایده های فلسفی او گرفته تا نقدهای مختلفی که در زمینه های گوناگون تهیه کرده است، تماما" بصورت محاوره دو یا چند شخص تهیه شده است. از میان نوشته های برجای مانده تاریخی می تواند به جرات گفت که 35 محاوره و 13 نامه یقینا" به افلاطون تعلق دارد، این در حالی است که در اعتبار بسیاری دیگر از آنها که به افلاطون تعلق دارد یا نه شک و تردید وجود دارد.

نوشته های اولیه تلاشهای او برای برقرار ارتباط با فلسفه و منطق سقراط بوده است. اغلب آنها به این صورت می باشند که سقراط وارد محوطه ای می شود که شخصی علاقه دارد تا راجع به موضوعی زیاد بداند و سقراط شروع به پاسخگویی به سئوالات او می کند. محاوره های بعدی که در اواخر عمر او تهیه شده است و بیشتر در رابطه با ایده های خود افلاطون در زمینه فلسفه و غیره است، اگر چه هنوز سقراط بعنوان فیلسوف در این محاوره ها به پاسخگویی می پردازد.

نوشته های افلاطون در زمینه هایی مانند سیاست، اخلاق، روانشناسی، علم، فلسفه، ریاضیات و هنر از جمله مطالبی است که امروزه نیز مورد توجه تمامی دانش پژوهان قرار دارد. او در زمینه ریاضیات نظریه ذات فرمها (Nature of Forms) را بیان می کند و بعنوان مثال می گوید که یک دایره از تعداد زیادی نقطه تشکیل شده است که تمام آنها شکل هم بوده و از یک نقطه به یک فاصله می باشند. سپس در راه ایجاد ارتباط میان این اشکال هندسی و جهان واقعی می گوید که هر جسمی در جهان واقعی می تواند وضعیت ظاهری خود را از شکلهای ریاضی گرفته باشد. او همچنین با گسترش دادن این نظریه می گوید یک اصطلاح مانند "عدالت" می تواند در زمینه های مختلف مانند حکومت، اخلاق و ... کاربرد داشته باشد، چرا که همه آنها در بسیاری از موارد وجوه مشترک زیادی دارند.

در جایی دیگر نگاه افلاطون به هنر بیشتر از بعد اخلاقی و مذهبی است، در اینجا نیز نظریه ذات فرمها را برای تشریح هنر و زیبایی بکار می برد. او معتقد است یک گل زیبا از تعداد زیادی واحد های زیبایی و گل بودن (Flowerness) تشکیل شده است و این گل زیبایی که مشاهده می کنیم یک پله با واقعیت این واحد ها - ذات گل - فاصله دارد و البته تصویر گلی را که یک نقاش میکشد، دو پله از این واقعیت ها فاصله دارد.

در زمینه انسان شناسی، افلاطون انسان را به سه قسمت تقسیم می کند، سر که مظهر عقل و تفکر است. نیمه میانی بدن که مظهر خواست و اراده است و نیمه پایینی بدن که مظهر میل و تمنا. بیشی و کمی قدرت در هریک از این قسمتها شخصیت خاص انسانی را رقم می زند و اگر همه آنها در یک اندازه فعال باشند نتیجه یک انسان معتدل خواهد شد.

نظریه های سیاسی و فلسفی افلاطون بقدری عمیق هستند که امروزه در قرن 21 وی را معمار اصلی فلسفه و سیایت در جهان می دانند.

امروز بیست و یکم می به روایتی سالزو تولد این فیلسوف بزرگ یونان است.

+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:7 |

 

 

 

من توان تغيير تو را ندارم
يا توان تشريح روشهايت را
هرگز باور نكن كه مردي بتواند
زني را تغيير دهد

 


اين مردان، مدعياني دروغگويند
كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان
زن را آفريده اند!
زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا!
اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود
چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد !
و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود

 

 
اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد
و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است!

 


من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلي كردنت را
يا توان تعديل غرايز نخستينت را
مي آزمايم هوش خويش را بر تو
چنانكه حماقتم را

 

هیچ يك را با تو كاري نيست
نه راهنمايي و
نه وسوسه
اصيل بمان
چنانكه هستي

 

 
من توان شكستن عاداتت را ندارم
20 سال اينگونه بوده اي
توان تغيير طبيعتت را ندارم
كتابهايم سودي برايت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمي كند

  

تو
ملكه آشوبي و
ديوانگي
كه به هيچكس تعلق ندارد.
بر همين طريق بمان

 

 
تو
درخت زنانگي هستي
برآمده از تاريكي
بي نياز از آفتاب و آب
پري دريايي اي
كه به همه مردان عشق مي ورزد
اما عاشق هيچ يك نيست

 

 


تو
بانويي اساطيري هستي
كه با تمام قبايل رفت
و باكره بازگشت



بر همين طريق بمان!

 

+ نوشته شده توسط هستی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:7 |

+ نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:15 |
خـاطـرات پُل لافارگ (1842-1911) از کارل مارکس
بیست و چهار سالم بود که او را برای اولین بار دیدم. هنوز دست در کار نوشتن " سرمایه "بود که دوسال بعد در سال 1867 جلد اول آن منتشر شد. چندان سر حال نبود و نگران که نتواند کارش را به انجام رساند. جوانان را با گرمی می پذیرفت و می گفت "باید مردانی را تربیت کنم که پس از من کار گسترش کمونیسم را دنبال کنند. می گفت "دانش نباید وسیله کسب لذات خود خواهانه شخصی باشد. آن کسانی که چون روی به دانش آورده اند خود را سعادتمند می دانند، درعین حال باید بتوانند از نخستین کسان باشند که دانش خود را در خدمت بشریت قرار دهند". "برای جهان کار کردن" یکی از تکیه کلام های مطلوبش بود.
مارکس فعالیت خود را محدود به کشوری که در آن زاده شده بود نمی ساخت. می گفت: "من شهر وند جهانم و هر جا که باشم، آنجا فعال هستم " . واقعیت نیز همین بود. هر جا که رویدادهای زندگی یا تعقیب های سیاسی او را به آنجا رانده بودند، در فرانسه، بلژیک، انگلستان نقش چشمگیری در جنبش انقلابی آنجا بعهده می گرفت.
اطاق کارش نامرتب به نظر می رسید، ولی فقط این طور بنظر می رسید، اما در واقع همه چیز همانجا بود که می باید باشد و همیشه آن کتاب یا دفتری را که می خواست بی زحمت جست و جو می یافت. به هیچ کس اجازه نمی داد کتابها و کاغذ هایش را مرتب و در واقع نامرتب کند.
کتابهایش بر حسب قد و قواره کنار هم قرار نگرفته بودند. کتاب هایی با قطع جیبی یا وزیری وجزوه ها کیپ هم چیده شده بودند. او کتاب ها را نه بر حسب اندازه بلکه بر حسب موضوع در کنار هم می گذاشت. در نظر مارکس کتاب ابزار کار معنوی بود، نه یک شیئی تجملی. می گفت: "آن ها بردگان من هستند و باید مطابق میل من در خدمتم باشند."- بدون توجه به شکل، جلد، زیبایی کاغذ یا چاپ، با کتاب بد رفتاری می کرد. گوشه صفحات را تا می کرد، در حاشیه صفحات و زیر سطور با مداد خط می کشید. گر چه حاشیه نویسی نمی کرد ولی اگر مولف جایی دچار خطا شده بود، نمی توانست از گذاشتن علامت تعجب یا پرسش در آن جا خودداری کند. شیوه خط کشی در کنار یا زیر سطور به وی امکان می داد تا در مراجعات بعدی جای مورد نظر را به آسانی تمام پیدا کند. وی عادت داشت که بارها، حتی پس از گذشت سال ها، به یادداشت های خود باز گردد و با جاهایی را که در کتاب علامت گذاشته بود دوباره به خواند، تا آن ها را خوب در حافظه فوق العاده نیرومند و دقیقش ضبط کند. وی از جوانی، به پیروی از توصیه هگل، برای تقویت حافظه اشعاری را به زبانی که نمی شناخت از بر می کرد.
مارکس اشعار هاینه و گوته را که اغلب در صحبت هایش از آن ها شاهد می آورد، از بر داشت و پیوسته به مطالعه آثار دیگر شاعران اروپایی که برگزیده بود می پرداخت. همه آثارآشیل را به همان زبان یونانی کهن می خواند. آشیل و شکسپیر را به عنوان بزرگ ترین نوابغ درام نویسی که بشریت به خود دیده است تجلیل می کرد. ستایش وی از شکسپیر، که او آثارش را دقیقا مطالعه کرده بود، حد و مرز نداشت و حتی کوچک ترین شخصیت های آثار او را هم می شناخت. تمام اعضای خانواده او درست و حسابی شیفته و ستایشگر شکسپیر، درام نویس انگلیسی، بودند. هر سه دختر مارکس، آثار شکسپیر را از بر داشتند. هنگامی که مارکس در سال 1848 (در سی سالگی) قصد آن کرد تا زبان انگلیسی خود را، که از قبل خواندن آن را می دانست، تکمیل کند، به جمع آوری و تنظیم اصطلاحات ویژه شکسپیر پرداخت. اشعار دانته (Dante) و روبرت برنز نیز از آثار مورد علاقه او بودند. وقتی دخترانش طنز یا اشعار تغزلی این شاعر اسکاتلندی را دکلمه می کردند و یا به آواز می خواندند غرق شادی می شد.
کوویرCuvier، دانشمند پرکار و خستگی ناپذیر فرانسوی، که رئیس موزه پاریس بود، دستور داده بود چندین اطاق کار برای شخص او در موزه آماده سازند، هر اطاقش مخصوص کاری و حاوی کتاب ها، ابزار و وسایل ضرور آناتومی و غیره بود، وقتی که از یک کار خسته می شد، به اطاقی دیگر می رفت و به مطالعه در رشته ای دیگر می پرداخت. به طوری که نقل می کنند این تغییر ساده اشتغال فکری برای او به منزله استراحت بود. مارکس نیز چون کوویر پرکار و خستگی ناپذیر بود، اما بر خلاف او چنان امکانی نداشت که چندین اطاق برای خود داشته باشد. شیوه استراحت او چنین بود که در اطاق قدم می زد، در نتیجه یک تکه از فرش اطاق، از جلوی در تا کنار پنجره کاملا سائیده شده و به گذرگاهی در چمن مانند گشته بود. گاهی روی کاناپه دراز می کشید و رمانی می خواند و گاه دو سه کتاب را هم زمان با هم می خواند. او هم چون داروین به خواندن رمان علاقه فراوان داشت. مارکس رمان های قرن هیجدهم به ویژه "توم جونز" (Tom Jones) اثر فیلدینگ Filding را دوست داشت. از نویسندگان معاصرش به پل دکک (Paul de Kock) و چارلز لوول Lovel. الکساندر دوما (پدر) و والتراسکات علاقمند بود و به نظرش برجسته ترین اثر والتر اسکات "اصول اخلاق کهن" بود. وی به ویژه شیفته قصه های پر ماجرا و داستان های خنده آور بود. به نظر او سروانتس و بالزاک برجسته ترین رمان نویسان بودند و معتقد بود که دن کیشوت، حماسه شوالیه گری رو به زوال است که قضاوت های آن در دنیای رو به پیدایش بورژوایی به خل بازی ها و مسخره بازی های مضحک تبدیل شده اند. بالزاک را سخت می ستود و قصد داشت به محض آن که اثر اقتصادی خود را به پایان برد، انتقادی بر " کمدی انسانی" اثر بزرگ بالزاک بنویسد؛ بالزاک نه تنها تاریخ نویس جامعه زمان خود، بلکه آفریننده پیامبر گونه شخصیت هایی بود که در زمان لوئی فیلیپ در مرحله جنینی بودند و تازه پس از مرگ او، در زمان ناپلئون سوم، به رشد کامل دست یافتند.
مارکس تمام زبان های اروپایی را در حد مطالعه به آن زبان ها می شناخت و به سه زبان آلمانی، فرانسه و انگلیسی می نوشت. در ستایش کسی که به زبان ها آشنا بود با علاقه این تمثیل را تکرار می کرد که: "یک زبان خارجی، سلاحی است در نبرد زندگی". او استعداد زیادی در فرا گرفتن زبان ها داشت و دخترانش نیز این استعداد را از او به ارث بردند. پنجاه ساله بود که شروع به آموختن زبان روسی کرد و با وجود آن که این زبان از لحاظ ریشه شناسی (اتیمولوژی) با هیچ یک از زبان های نوین و کهنی که او می شناخت خویشاوند نبود، معهذا پس از 6 ماه، چنان بر این زبان تسلط یافت که می توانست از آثار شاعران و نویسندگان روسی به ویژه پوشکین، گوگول و شچدرین، که ارزش خاصی برای آن ها قائل بود لذت برد. انگیزه او برای فرا گرفتن زبان روسی مطالعه گزارش تحقیقات رسمی دولت روسیه بود که آن دولت به علت حقایق وحشت انگیز مندرج در آن مانع از انتشارش شده بود. ولی این گزارش به گونه ای به دست مارکس رسیده و او یگانه اقتصاددان اروپای غربی بود که امکان مطالعه آن را یافته بود.
روزهای یک شنبه دخترانش نمی گذاشتند او کار کند. پدر در تمام این روز مال آن ها بود. وقتی هوا مساعد بود تمام اعضای خانواده به قصد گردش راه جلگه و جنگل در پیش می گرفتند و در قهوه خانه های کوچک بین راه برای صرف نان و پنیری توقف می کردند. تا زمانی که دخترانش کوچک بودند برای آن که تحمل سختی راه را بر آنان آسان سازد، قصه های دور و درازی از پریان می پرداخت که نسبت به درازی راه طول و تفصیلش می داد و شنوندگان کوچک او با شنیدن این قصه ها خستگی را فراموش می کردند. نیروی تخیل شاعرانه مارکس بی نظیر بود، نخستین آثار ادبی او اشعارش بودند. خانم مارکس با دقت اشعار جوانی همسرش را حفظ می کرد، اما آن ها را به کسی نشان نمی داد. پدر و مادر مارکس آرزو داشتند فرزندشان ادیب یا استاد دانشگاه شود، به نظر آن ها او با پرداختن به تبلیغات سوسیالیستی و آموختن اقتصاد، که در آن زمان در آلمان علمی کم ارج بود، به کارهایی دون شان خود پرداخته بود، مارکس به دختران خود قول داده بود نمایشنامه ای در باره گراسوس بنویسد، که متاسفانه نتوانست به قول خود وفا کند. چه جالب بود اگر می توانستیم ببینیم او چگونه برخوردی با مردی که پهلوان نبرد طبقاتی می نامیدش می داشت و این قصه وحشت انگیز و پرشکوه از نبرد طبقاتی جهان باستان را چگونه مطرح می ساخت.
ویکو(فیلسوف ایتالیائی1668-1743م.) می گفت: "چیز برای خدایی که همه چیز را می داند، فقط یک جسم است، اما برای انسان که فقط ظواهر را می شناسد، یک سطح است. " نوع درک مارکس نیز مانند نوع َدرک خدای مورد نظر ویکو بود؛ که فقط سطح را نمی دید بلکه به درون و ژرفا فرو می رفت و به مطالعه تمام اثرات اجزاء و تاثیرات متقابل آن ها بر یکدیگر می پرداخت. وی اجزاء را جزء به جزء از هم جدا می ساخت و تاریخ تکامل آن را دنبال می کرد. سپس توجه خود را از "چیز" به محیط پیرامون آن معطوف می ساخت و به مطالعه تاثیرات محیط بر آن چیز و تاثیرات آن چیز بر محیط پیرامونش می پرداخت. سیر تکامل موضوع مورد مطالعه را تا لحظه پیدایش آن دنبال می کرد، استحاله ها، تغییرات تدریجی و تحولات جهشی انقلابی که در آن رخ داده بود، همه را مطالعه می کرد، تا سرانجام دورترین تاثیرات آن را می شناخت. مارکس به یک چیزِ فی نفسه و لنفسه( در خود و برای خود) ، بدون ارتباط آن با جهان پیرامونش توجه نداشت، بلکه آن را به مثابه جهانی در کلیتش با همه پیچیدگی اش به مثابه جهانی که پیوسته در حرکت است می نگریست. مارکس می خواست این زندگی را در کلیت و جامعیتش با تاثیرات دائمی، متقابل و گوناگونش بنمایاند. نویسندگان پیرو مکتب فلوبر و گنکور شکوه می کنند که چه دشوار است بیان آن چه که انسان می بیند. ولی به قول ویکو آن چیزی هم که می خواهند تصویر کنند چیزی نیست جز سطح. تاثیری که آن ها می گیرند، کار ادبی آن ها، در قیاس با آن چه مارکس می کند، بازیچه است، باید نیروی تفکر فوق العاده داشت و هنری در همان سطح، تا بتوان واقعیت را آن گونه دید که او دید. او هیچ گاه از کارش راضی نبود، پیوسته در آن تغییراتی می داد و همیشه متوجه می شد که توصیف از تصور عقب مانده است. یک پژوهش روانشناسانه بالزاک، که امیل زولا به نام خود جا زده بود، مارکس را سخت تحت تاثیر قرار داد، زیرا بالزاک در بخشی از این پژوهش تا حدودی به توصیف احساس هایی پرداخته بود که مارکس نیز احساس کرده بود؛ یک نقاش نابغه تحت این فشار قرار دارد که چیزها را آن گونه که در مغزش هستند منعکس کند و از این رو آن قدر به تصویری که نقش کرده ور می رود و کم و زیادش می کند تا سرانجام آن چه بر پرده نقش می بندد چیزی نیست جز انبوهی رنگ های درهم و بی شکل اما همین انبوه آشفته رنگ ها در دیدگان گرفتار او کامل ترین انعکاس واقعیت است.
مارکس هر دو صفت یک متفکر نابغه را در خود گرد آورده بود. به گونه ای بی نظیر می توانست پدیده ای را به اجزء آن تجزیه کند و در عین حال می توانست در نهایت استادی پدیده تجزیه شده را با تمام اجزاء و اشکال گوناگون تکاملش به هم پیوند دهد و روابط درونی آن ها را کشف کند.


 

 



 

+ نوشته شده توسط هستی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:20 |


Powered By
BLOGFA.COM